تبليغاتX
قفس طلایی

قفس طلایی

برای کسانی که خسته اند.......مثل خودم

                             

تو را در باران حل می بینم و کورکورانه نشانت را از قطره های باران می پرسم. غافل از اینکه، تو، خود بارانی. و من...
وامانده ای که حسرت باران مجنونش کرده
.
شیرینی از تو سرودن چنان در من شور ایجاد می کند، که تنها خیال تو را داشتن، مرا بس است. خیالت را از من مگیر، که من بی آن عزلت نشین میکده ها خواهم شد. می دانی دل سپرده ام به خاموشی کلامت و جاودانگی عشقت را تا پایان ابدیت بر دوش می کشم؛ و این است تنها دلخوشی بستگی داشتنم با مجنون
...
ای کاش بیابانگردی مجنون را پیشه کرده بودم. افسوس که نمی دانم کدام سو در پیش گیرم.در کدامین شب عزم سفر کردی؟ قدم در کدامین جاده گذاشته ای که من چشم بر آن بدوزم؟

لااقل بگو، عطر گیسویت را به کدامین نسیم می سپاری... دیوانه ای چون من را، عطر گیسوی شب فامت بس
.
شیدا کرده ای این دل را. می دانم که می دانی! شیدایی بر من مبارک. ای کاش لایق باشم نازنینم.

                                          

دیشب نسیم عطر گیسویت را برایم آورد. نمی دانی چه سر مست شدم. تا صبح از سرذوق روی تک تک ستاره ها را می بوسیدم. می بینی چه کرده ای با این دیوانه؟!
حکایت عطر گیسوی تو و ذوق من، شده است همان مثل پیراهن یوسف و چشمان در حسرت مانده یعقوب. بگذریم
...
نمی دانی چقدر دلتنگت هستم. از آن دلتنگی هایی که مدام نگاهم تار می شود. هنوز نفهمیده ام رابطه بین دلتنگی و تار شدن نگاهم چیست! هنوز نمی دانم، دلتنگی ام برای دوری از توست یا حسرت نداشتن تو
!
گفته بودی، وقتی بروی دلتنگی ها را هم با خود می بری. پس چرا هنوز هم هر غروب باز چشمانم به آسمان خیره می شود و جریان خون در رگهایم کُند؟... آنقدر کُند که، گاهی اوقات یقین می کنم روحم سفر به ابدیت را آغاز کرده است
.
راستی... خوب شد صحبت به اینجا رسید! نازنین تو را به باران سوگند، پاسخ سؤال همیشه بی پاسخم را بده
...
می گویند هر زمان که روح پرواز به سوی ابدیت را آغاز کند، می تواند روح همسفرش را انتخاب کند... نازنین! می توانم امید داشته باشم به پرواز روح هایمان در کنار هم؟
...
چرا سکوت کردی؟... نکند باز هم سؤالم کودکانه بود؟! آه مهربانم، جسارتم را ببخش... روح تو آنقدر زلال است که شرمش می آید با ناپاکان همجوار شود. روح تو را چه به ما... همان قدر هم من را کفایت است که می گذاری حسرت نگاهت بر دلم بماند! و الا خیال پیوند ابدی من و تو
...
باشد! ادامه نمی دهم
.
همینقدر بگویم که تا همیشه شیدایت می مانم، و چشمداشتی هم ندارم. هر چه باشد من از تبار فرهادم، و مجنون در گوشم اذان عشق را زمزمه کرده است. آریا را باور کن نازنینم

                                           

                                  

اگر از ظلمت ره ميترسي چلچراغ نگاهم را به تو خواهم بخشيد.
اگر از دوري ره ميترسي، دستهايم را که پلي روي زمان مي بندند، به تو خواهم بخشيد
.
اگر از زمزمه ها، اگر از حرف کسان، اگر از سنگيني چشمي نگران ميترسي، من تو را در تن خويش محو جان خواهم کرد تا تو از من باشي. تو بيا که اگر آمدنت دير شود، يا اگر آمدنت قصه ي پوچي باشد، من تو را اي همه خوب، تا دم مرگ نخواهم بخشيد

                                                                        

         

مي داني چه مي گذرد بر نگاهم؟! خوشا به حال فرهاد که در حسرت شيرين بيستون را کند. لااقل بگو من به خيال دلتنگي هايت کدام کوه را صيقل دهم. بي تو من خاموش مي مانم. مي دانم که مي داني... مهربانم تو را در کدامين فردا جستجو کنم که اگر ندانم نگاه به کدامين سو بدوزم، جان خواهم داد؟! تو که مي دانستي بي تو نفس کشيدن هم معنا ندارد، چرا حال مي انديشي اين طوفان زده، در گوشه اي روزگار را به خوشي مي گذراند؟!
اي کاش باور مي کردي تا چه اندازه دلتنگت آمدنت هستم... اي کاش. افسوس که باور نداري آریا را. اگر باور داشتي نمي رفتي. يا حال که رفته اي، وعده آمدنت را در باران نمي گذاشتي
...
نازنينم، از کجا مي دانستي در اين ديار باراني نخواهد باريد؟!... از کجا مي دانستي ديگر حتي دل آسمان هم براي اين مردمان نمي سوزد؟!... از کجا مي دانستي آسمان اينجا تا هميشه حسرت باران را بر دل شقايق ها خواهد نشاند؟
!
و من... هنوز هم حسرت حل شدن در نگاهت را دارم. مي دانم اگر باران هم ببارد تو نخواهي آمد .مي دانم... اي کاش آنقدر صادق بودي که فرياد مي کردي رفتنت را آمدني نيست. اي کاش
...
تا هميشه در انتظارت مي مانم که شيدايي شيوه دلدادگان است. سراغي ازآریا بگير

                                                                        وبلاگ جدید آریا

                                                 

+نوشته شده در سه شنبه 1385/05/31ساعت7:42توسط آتیلا ملکی | |

           

من اينگونه نبودم كه با هر تلنگر، شيشه بغضم ترك بردارد و هاي هاي به

هواي عطر دلتنگي ببارم.

من اينگونه نبودم كه شبگردي كنم و مجنون وار شب تا صبح از ستاره ها

سراغت را بگيرم.

دورتر ها اين مو ها پريشان آفتاب نمي شد و اين كلام به سكوت نمي نشست.

دورتر ها اين دستهاي هميشه سرد، اشتياق ِ انگشتان گرمي را نداشت و اين

گونه ها، تبدار هيچ نگاهي نمي شد.

دورتر ها تنفس همين هواي هميشه پر دود، آریا را سرمست مي كرد.

دورتر هاآریا نه گوشه نشين بود و نه چشم براه!

دورتر ها قرار بر اين نبود،آریا دل ِ باران زده اش را به هيچ نگاهي

بسپارد.

دورتر ها قرار بر اين بود، مسافري در باران بيايد كه چترش را به اولين

عابر ببخشيده باشد.

تو در باران آمدي، اما...

هر چه پرسيدم "چترت كجاست؟" سكوت كردي!

...

دورتر ها تنها دلتنگ باران بودم، تنها باران.

حال دلتنگي تو نيز در نگاهم جا خوش كرده است.

آریا - تاريخش را به ياد داري؟

------------------

باورت مي شود چه باشي، چه نباشي

دلتنگت هستم؟

                            

نگاهت، آغوشت، بودنت، عشقت... آریا را  آریا  مي كند؛

و نبودنت...

بي تو نمي خواهم باشم.

حتي براي لحظه اي!

و اي كاش آنچه گمان مي كني باشم!

پاك... معصوم...  آریا !

اي كاش باشم!

باز هم صدايم كن بهترينم كه من گم شده ام در تاريكي!

و هيچ كس بهتر از تو نمي داند كه من

از تاريكي مي ترسم!

.......

مامان...

پسر كوچولوي ترسوت رو بغل كن.

نمي دوني چقدر دلش مي خواد توي بغلت گريه كنه!

مامان...

باز هم بغلم كن!

 

-----------------

ديگر قلمم به با بغض نوشتن، عادت كرده است!

                              

پر ز فريادم و دم به دم، بر حجم سكوتم مي افزايم.

پر ز بغضم و دم به دم، لبخندهايم بيشتر لبانم را مي آزارد.

پر ز نبودنم و دم به دم، از بودن مي سرايم.

تا به كجا من بايد باشم و تو خود نداني كه هستي يا نه؟!

تا به كجا اين اشكهاي فرو چكيده بايد در انتظار دستانت بمانند،

تا شايد، روزي بيايي و پاكشان كني؟!

تا به كجا من بايد حواسم به بلور شيشه اي دلت باشد و تو... ،دم به دم به سكوت نگاهم تلنگر بزني؟

ديگر باور كرده ام كه بغض آریا، دلت را نمي لرزاند.

ديگر باور كرده ام كه " قهر مي كنم" هايم، حتي خيالت را نمي آزارد.

ديگر باور كرده ام كه "جان ِ من" هاي من، برايت شده است پوچ تر از هر

پوچ!

همه را باور كرده ام!

همه را...

تنها باور ندارم،

تو...، همانند ديروز باشي!

تو را به نگاه هميشه دلتنگ آریا سوگند،

تو را به نجابت عشق سوگند،

تو را به باران سوگند،

بگو،

تنها بگو...

به جرم كدامين آریا نبودن ِ آریا، همانند ديروز نيستي؟!

منتظر ماندنم كه نبودنم را حتي به اندازه نوازش نسيمي حس كني...

افسوس كه حتي رفتنم را نديدي...

                       

تو بمان

من می روم...

اینبار من کوچ می کنم...

می روم تا تو هوای رفتن نکنی...

می روم تا تو فردایت را به حضور ِ امروز من نبازی.

من می روم.

اما تو را به باران سوگند...

آن زمان که آریا دور شد از نگاهت،

آن زمان که حضورم رنگ باخت در آرزوهایت،

هر زمان که باران را باریدن گرفت،

من را به یاد آر...

تنها همین...

آریا را در باران به یاد آر...

                                            

بیا و بنگرآریایی را که گمان می کردی دل سپرده باقی می ماند.

بیا و بنگر من را...

من هستم...

آریا!

حق داری نشناسی پسری را که جوانی اش را در آینهء سکوت تو شکست.

من هستم...

در دیدگانم بنگر...

دیگر تو در آن نیستی.

باورت می شود دیوانه؟...

آریا تو را در سفر جا گذاشت.

همان طور که تو من را در دیروزت رها کردی.

بیا...

دوباره بنگر...

شاید بشناسی...

من هستم

آریا...

       

                                                     

 

+نوشته شده در سه شنبه 1385/05/24ساعت20:8توسط آتیلا ملکی | |