|
تو را در باران حل می بینم و کورکورانه نشانت را از قطره های باران می پرسم. غافل از اینکه، تو، خود بارانی. و من... دیشب نسیم عطر گیسویت را برایم آورد. نمی دانی چه سر مست شدم. تا صبح از سرذوق روی تک تک ستاره ها را می بوسیدم. می بینی چه کرده ای با این دیوانه؟! اگر از ظلمت ره ميترسي چلچراغ نگاهم را به تو خواهم بخشيد. مي داني چه مي گذرد بر نگاهم؟! خوشا به حال فرهاد که در حسرت شيرين بيستون را کند. لااقل بگو من به خيال دلتنگي هايت کدام کوه را صيقل دهم. بي تو من خاموش مي مانم. مي دانم که مي داني... مهربانم تو را در کدامين فردا جستجو کنم که اگر ندانم نگاه به کدامين سو بدوزم، جان خواهم داد؟! تو که مي دانستي بي تو نفس کشيدن هم معنا ندارد، چرا حال مي انديشي اين طوفان زده، در گوشه اي روزگار را به خوشي مي گذراند؟!
من اينگونه نبودم كه با هر تلنگر، شيشه بغضم ترك بردارد و هاي هاي به من اينگونه نبودم كه شبگردي كنم و مجنون وار شب تا صبح از ستاره ها سراغت را بگيرم. دورتر ها اين مو ها پريشان آفتاب نمي شد و اين كلام به سكوت نمي نشست. دورتر ها اين دستهاي هميشه سرد، اشتياق ِ انگشتان گرمي را نداشت و اين گونه ها، تبدار هيچ نگاهي نمي شد. دورتر ها تنفس همين هواي هميشه پر دود، آریا را سرمست مي كرد. دورتر هاآریا نه گوشه نشين بود و نه چشم براه! دورتر ها قرار بر اين نبود،آریا دل ِ باران زده اش را به هيچ نگاهي بسپارد. دورتر ها قرار بر اين بود، مسافري در باران بيايد كه چترش را به اولين عابر ببخشيده باشد. تو در باران آمدي، اما... هر چه پرسيدم "چترت كجاست؟" سكوت كردي! ... دورتر ها تنها دلتنگ باران بودم، تنها باران. حال دلتنگي تو نيز در نگاهم جا خوش كرده است.
آریا - تاريخش را به ياد داري؟
------------------
باورت مي شود چه باشي، چه نباشي
دلتنگت هستم؟ نگاهت، آغوشت، بودنت، عشقت... آریا را آریا مي كند؛ از تاريكي مي ترسم! ....... مامان... پسر كوچولوي ترسوت رو بغل كن. نمي دوني چقدر دلش مي خواد توي بغلت گريه كنه! مامان... باز هم بغلم كن!
-----------------
ديگر قلمم به با بغض نوشتن، عادت كرده است!
پر ز فريادم و دم به دم، بر حجم سكوتم مي افزايم. تا شايد، روزي بيايي و پاكشان كني؟! تا به كجا من بايد حواسم به بلور شيشه اي دلت باشد و تو... ،دم به دم به سكوت نگاهم تلنگر بزني؟ ديگر باور كرده ام كه بغض آریا، دلت را نمي لرزاند. ديگر باور كرده ام كه " قهر مي كنم" هايم، حتي خيالت را نمي آزارد. ديگر باور كرده ام كه "جان ِ من" هاي من، برايت شده است پوچ تر از هر پوچ! همه را باور كرده ام! همه را... تنها باور ندارم، تو...، همانند ديروز باشي! تو را به نگاه هميشه دلتنگ آریا سوگند، تو را به نجابت عشق سوگند، تو را به باران سوگند، بگو، تنها بگو... به جرم كدامين آریا نبودن ِ آریا، همانند ديروز نيستي؟! منتظر ماندنم كه نبودنم را حتي به اندازه نوازش نسيمي حس كني... افسوس كه حتي رفتنم را نديدي... تو بمان من می روم... اینبار من کوچ می کنم... می روم تا تو هوای رفتن نکنی... می روم تا تو فردایت را به حضور ِ امروز من نبازی. من می روم. اما تو را به باران سوگند... آن زمان که آریا دور شد از نگاهت، آن زمان که حضورم رنگ باخت در آرزوهایت، هر زمان که باران را باریدن گرفت، من را به یاد آر... تنها همین... آریا را در باران به یاد آر... بیا و بنگرآریایی را که گمان می کردی دل سپرده باقی می ماند. بیا و بنگر من را... من هستم... آریا! حق داری نشناسی پسری را که جوانی اش را در آینهء سکوت تو شکست. من هستم... در دیدگانم بنگر... دیگر تو در آن نیستی. باورت می شود دیوانه؟... آریا تو را در سفر جا گذاشت. همان طور که تو من را در دیروزت رها کردی. بیا... دوباره بنگر... شاید بشناسی... من هستم… آریا...
|
About![]()
درباره ی من! .: Archivesتیر 1388خرداد 1387 اسفند 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
نسرین(داستان های من ) |