|
مي بيني پيله سکوتي را که براي خود ساخته ام چقدر شفاف است؟ - در حيرت اينهمه التماس ماندنم، ما از فردا چه مي دانيم؟ - هيچ تا کي مي خواهيم از خود فرار کنيم؟ تا هميشه! امروز هم گذشت و باز من ماندم و اين همه انتظار... سر به سرم نگذار كه فردا مي آيي. تو عادت كرده اي به نبودن و من باور كرده ام اين همه انتظار را. همين كافي نيست؟ مي خواهم سكوت كنم اما... چه كنم كه دلم براي بغض هاي سركوب شده ام مي سوزد. چه كنم كه دلم براي اين همه چشم انتظاري خودم مي سوزد. چه كنم كه دلم براي اين همه از عشق گفتن هاي خودم و سكوت تو مي سوزد. از نگاهت مي خوانم كه مي خواهي باز بگويي"آریا!"، اما... اينبار نگو! آرام ِ جانم!بي انصافي... من تاوان نبودن هاي تو را پس مي دهم. من تاوان سنگ بودن ِ نگاهها را پس مي دهم. من تاوان رنگي كردن خوابهاي تو را پس مي دهم. من تاوان آن دو ركعت نماز عشقي را پس مي دهم كه در پي تو قدقامت بستم. من تاوان عشق تو را پس مي دهم و تو خود را مي زني به ندانستن! بد نمي گويم... فاصله از من تا تو، همان حسرت باران است كه بارها گفته ام. حالا هي دلم گواهي باران را بدهد. من خودم را در تو گم كرده ام و تو مي گويي، آریا را در پي ِ باران! در پي باران رفتنت بهانه است... تو آریا را در پس نبودن هايت جا گذاشته اي؛ حالا هي به خودت دلخوشي مي دهي كه نازنين هست! از اين سكوت ها و دلخوشي ها، به هيچ كجا نمي رسي. من اين راه ها را بارها رفته ام... عايدم تنها مشتي غرور شده است و جرعه اي خيالات. حالا از هر عابر نشاني باران را بگير... تو خود بهتر مي داني روزي دست خالي باز مي گردي. نشاني ها درست است اما...در اين هجوم خاكي به هيچ كجا نمي رسي. حالا اگر مي خواهي بروي، برو... اما قبل از رفتن، دمي تأمل كن و پنجره را بگشا. شايد نگاهت به نسيم دلواپسي هاي خيالم رنگ ببازد. شايد آنهنگام به ياد آوري دلتنگي هايت را؛ و از نو دل به تمناي ماندن ببخشي. آنهنگام شايد به ياد آوري كه قرار بود دلتنگ ترم كني و دلتنگ تر شوي! آنهنگام شايد مرا باز هم به صبوري دعوت نكني. آنهنگام شايد ديگر آریا برايت عادت نباشد. آنهنگام شايد اين پاييز براي تو هم، با هر پاييز متفاوت باشد. دمي تأمل كن... آریا- ۲۹/۶/۸۳
وقتی راهی نیست میان این همه ماندن و عمری رفتن. وقتی می دانی این دستها برای تو می ماند و این لبخند. وقتی قرار نیست نه تو بروی نه من؛ چرا چانه بزنیم برای نبودن؟ بگو همه ساکت شوند! حتی تیک تاک ِ ساعت. می خواهم تبسم تک تک لحظه هایت را نقاشی کنم می خواهم از ته دل برایت بخندم آنوقت... آنوقت تو برایم دستهایت را معنا کنی و مجسمه ای بسازی از عریانی خیالم پریشانی آن همه بوسه و نوازش. و بعد از نو باور کنی که دوستت دارم! و من... و من دورترها باور کرده ام که دوستم داری! گوش کن! انگار کسی آن دورها آمدن پاییز را فریاد می زند انگار کسی از باران می گوید و انگار باز کسی می خواهد... ولش کن! همین بس که هم تو هستی هم من! هم باران و هم پاییز. بقیه تنها بهانه! همین بس!۰ ۳۰/۶/۱۳۸۵ تنها اميدم همان نوريست که در انتهاي جاده آمدن تو را نويد مي دهد! دستهايمان در نبودن، ذره ذره آب شد. همين تموم شد.......
پاییز داره میاد... قرار بود اولین برگ پاییزی که از درخت جدا شد و در آغوش باد جای گرفت، تو بیایی... قرار بود اولین نم باران که در خنکای پاییز باریدن گرفت تو بیایی... قرار بود اولین شبی که پاییز بوسه بر پیشانی زمین زد تو بیایی... قرار بود که اگر رفتی... اگر از آریا جدا شدی... اگر نگاه آریا را خیره به جاده ای کردی... با اولین کوچ تابستان، تو بیایی... پاییزها تک به تک با سالهای عمر آریا وداع کرده اند و تو... هنوز نیامده ای... می دانم این پاییز هم نمی آیی... می دانم... عطر پاییز را به باد سپرده ام تا به تو برساند... شاید به یاد آوری آریا را... پسری را که تنها با باران انس دارد... پسری را که تنها با خیالت آسوده است... پسری را که هنوز هم غم عشق را در پاییز می جوید... و تو... می دانم که دیگر جایی در فردایت ندارم... اما از یاد مبر که هر پاییز نگاهی در انتظارت است تا در سکوتت زمزمه کند...، "پاییز بر تو مبارک!" تنها همین مهربانم. تنها همین... نمي گم خسته شدم از اين همه نوشتن نمي گم خسته شدم از اين همه جار زدن عشق نمي گم خسته شدم از اين همه التماس بارون كردن نمي گم خسته شدم از اين همه انتظار براي كسي كه مي دونم سهم من نيست. باز به اينجاي حرفم كه مي رسم اينطور بهم نگاه نكن و نگو ...آریا!!! مي دونم باز تلخ شدم. مي دونم باز بهونه گير شدم. باز دلتنگ شدم و اين دلتنگي كار دستم داده. باز دوباره هوس گريه دارم. اي كاش اين بغض بشكنه... كجايي؟ مگه نمي گي سهم من هستي؟ پس كجايي؟ الآن بيشتر از هميشه شونه هات رو مي خوام. بيشتر از هميشه نوازش دستات رو مي خوام. بيشتر از هميشه آریا گفتن در گوشيت رو مي خوام. كجايي؟ باز نگو به همين هم بايد راضي باشيم!!! باز نگو قسمت من و تو اين بوده!!! باز نگو آریا بچه شدي!!! آره بچه شدم. براي يكبار هم كه شده مي خوام بچه باشم. مي خوام بهونه ت رو بگيرم!!! من مثل يه بچهء بهونه گير تو رو مي خوام. مي خوام سفت بغلم كني و من هاي هاي گريه كنم و وقتي بغضم خالي شد، بهت بگم دستمال ندارم!!!... و تو به نگاه كودكانه من بخندي!!! مي دوني من عاشق خنده هات هستم؟! وقتي طنين خنده ت توي گوشم مي پيچه نمي دوني چقدر سبك مي شم!!! اين بغض... اين بغض داره خفه م مي كنه... اين نبودن تو داره خردم مي كنه. يادته بهت گفتم با خيالت از دلتنگي هام گفتم؟! يادته بعد از اون گفتي همون دلتنگي ها رو براي تو بگم نه خيالت، يادته گفتم... گفتم بايد از نگاهت به خاطر تجربه عشق تشكر كنم! حالا باز هم بهت مي گم؛ بد كردي با من!!! فقط تو مي فهمي اين بد كردن چه مفهومي داره!!! اي كاش مي دونستي چي مي كشه آریا. اي كاش مي دونستي. يادته قرار بر عاشق شدن تو بود نه من؟! حالا... من عاشق شدم و تو... باز بي انصاف شدم! مي دونم تو هم… سكوت كنم بهتره… مگه نه؟! اين بغض هنوز داره خفه م مي كنه... كاش دعوام كني. كاش سرم داد بكشي. كاش باز هم اشتباهاتم رو بهم گوشزد كني. كاش باز هم من خودم رو براي تو لوس كنم و تو اشكم رو در بياري. و وقتي ازت مي پرسم چرا اشكم رو در مياري، جامون عوض بشه و من مثل هميشه براي كاري كه نكردم شرمنده بشم!!! كاش باز بهم بگي آریا و وقتي مي گم جانم بگي هيچي، فقط مي خواستم صدات كنم. كاش اين بغض بشكنه. دارم خفه مي شم...
سكوت ها ناتوان در لمس خواهشها، پشت هم جان مي دهند و من... دم به دم در هراس از رفتن تو، هي بچگي مي كنم و كودكانه تو را فرياد مي كنم! هي طلب باران مي كنم تا شايد در جستجوي باران سفر از سر نگيري! مي دانم اگر باراني نيايد خواهي رفت! مي دانم تو همانند آریا طاقت در حسرت باران ماندن را نداري. چه شبها كه تا سپيده نگاه به آسمان مي دوزم و چه روزها كه از هر عابر سراغ باران را مي گيرم! سهم من از تو لحظه اي نبودن است و سهم تو از من همه! مي دانم كه تقصير هيچ كس نيست. مرا همين بس كه باور كنم تقصير تو هم نيست! بي نصيبي من از باران و تو مي شود نبودن ِ آغوشت و من ديگر... به اينجا كه مي رسم به رسم ديرين باز بايد بگويي"آریا! " اما چرا سكوت كرده اي؟! نكند تو هم باور كرده اي سهم من نيستي؟ نكند خيالم را گم كرده اي در تاريكي؟ مي داني من از تاريكي مي ترسم؟! اينطور نگاهم نكن! خيال مي كنم نيستي، يا اگر هستي مرا نمي بيني! يا هر قدر فرياد مي زنم نمي شنوي، يا خودت را مي زني به نشنيدن! خيال مي كنم گريه هايم را نمي بيني يا اگر مي بيني ديگر دلت را نمي لرزاند! مي دانم!!! باز هم بهانه گير شده ام. باز هم هواي گريه دارم. باز هم اين بغض دارد خفه ام مي كند. باز هم دستانت را مي خواهم! باز هم باورت را كم دارم. دستان آریا را بگير. من از تاريكي مي ترسم! آریا- ۶/۶/138۵
------------------ امروز مادر بزرگم به دیار باقی شتافت
سفر به سلامت مادر بزرگ. دست پر مهر حضرت عشق به همراهت. مواظب نگاه مهربان و دل بلوري ات باش!
------------------
پدرم! ساده مي گويم،... روزت مبارك. رؤياهايم هلاك نوازش باران، به در و ديوار خيالم چنگ مي زنند. و نگاهم در سكوت باز در نگاهت خيره مي ماند. حالا هي بگو " چرا سكوت مي كني!" اگر لب بگشايم چه كنم با اين همه بغض، چه كنم با اين حسرت نبودنت؟! حالا من هي لبخند بزنم و بگويم " خوبم!" تو كه مي داني باز هم دروغ مي گويم!!! تو بگو... وقتي نيستي چه كنم با اين دلتنگي و وقتي هستي چه كنم با اين بغض؟! هيچ مي داني آریا از ازل دلتنگت بوده است؟! پس سر به سرم نگذار و نگو كه دلتنگي علاج دارد!!! لاعلاج است و چه شيرين! مسح دستانت برايم شده است آرزو! و داشتن آغوشت... بگذريم!!! حرف از دلتنگي ست و نبودن تو! حرف از بودنت هست و اين همه سكوت! حرف از حسرت داشتن ِ هميشگي ِ دستانت است و لمس نگاهت! حرف از يك عمر انتظار است كه من و تو خوب مي دانيم به هيچ كجا مي رسد! حالا من مدام دل تو را خوش كنم و تو دل مرا! حالا تو مدام به من وعده باران بده و من به تو وعده چيدن ستاره! هر دو خوب مي دانيم، تو براي خوشايند من دروغ مي گويي! و من هم براي خوشايند تو!!! اما... كسي چه مي داند... شايد باران هم آمد! شايد اين بغض كهنه هم شكست! شايد روزي آسمان هم از قحطي ستاره در آمد و ستاره هم چيديم! شايد روزي هم برسد كه، ديگر نروي و بماني!!! حالا تو به من بگو... دستهاي آریا، چرا ديگر مثل دورتر ها، سرد نيست؟! وقتي نبودي حتي بهار را هم از ياد بردم! نه نگاه بنفشه هاي باغچه دلم را گرم كرد، نه آن دو قمري كه در پس پنجرهء انتظارم، فردايشان را با هم تقسيم كردند! هيچ چيز نديدم جز نبودنت! هيچ چيز نخواندم جز خاطراتت! گفته بودي از بودن به ماندن مي رسيم. گفته بودي از اين همه جاده به شدن مي رسيم. گفته بودي حجم سبز ِ بهار مي شويم در زمستان. گفته بودي لالايي ستاره ها را مي توانيم از نو بخوانيم. گفته بودي ديگر نه دستهايم سرد مي شود نه نگاهم باراني! ديگر به ياد نمي آورم چه گفته بودي تنها… گفته بودي بايد بمانيم! مي خواهم چشمهايم را به روي همه دنيا ببندم. آنوقت يك دل سير به تو بينديشم. به آن همه سرمستي ِ عطر باران. به آن همه ترانه كه با گيسوي آفتاب رنگشان زديم. به آن همه آرزو كه با نگاه سيرابشان كرديم! به آن همه چشم گذاشتن هاي من و پنهان شدن هاي تو. به آن همه گشتن من و نبودن تو. به آن همه آمدن تو و نبودن من. به آن همه ساختن من و ويران كردن تو. به آن همه از نو شدن تو و كهنه ماندن من. به آن همه لبخند من و شيطنت تو. به آن همه تمناي دستهايمان كه هنوز هم اشتياق بودنمان را مي خواهد. راستي تو مي داني چه شده است كه ديگر باران، بوي هميشگي را ندارد؟ هي باران مي آيد اما... نمي دانم چرا نمي بينم. كاش باز باران را مي ديدم! آنوقت شايد مي توانستم از دانه هايش پيراهني ببافم به اندازه سبكي خيالت! آنوقت شايد باور مي كردم، از نبودنم مي ترسي! آنوقت شايد نمي گفتم دوري! آنوقت شايد نمي خواستم كه باور دوست داشتن را به چشمهايم ياد بدهي! آنوقت شايد اينهمه بهانه گير نمي شدم. آنوقت شايد تو هم اينهمه گم نمي شدي! آنوقت من مجبور نبودم آنهمه واژه را در بند بكشم تا... من از بين تمامي كلمات متولد شده و نشده به شنيدن نامم دل خوش كرده ام! باور كن!
------------------
نزديكترين نگاه! كاش نقطه چين را پر كني!!! ...
------------------
گفتم نقطه چين را پر كن، نگفتم نقطه چين شو!
|
About![]()
درباره ی من! .: Archivesتیر 1388خرداد 1387 اسفند 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
نسرین(داستان های من ) |