تبليغاتX
قفس طلایی

قفس طلایی

برای کسانی که خسته اند.......مثل خودم

من سکوت مي کنم و تو بگو!

                                 

جاده را مي بيني؟... فقط جاده را مي گويم!

                     


مي‌خواهم
بي‌هراس از تمامي خاكستري‌ها
خواب رنگي ببينم
بايستم ميان اين‌همه روشنايي
نه دست‌هايم را نشان ِ كسي بدهم
نه لبخندم را
چمدان‌ام را زمين بگذارم...
باز كه كني
می‌بینی :
برگ‌هاي پاييز را
و تمامي خواب‌هايي كه روزي قرار بود
رنگي شوند.
آن‌وقت
ستاره‌هاي زرورقي را
در آسمان‌اش بچسباني
مدادهاي رنگي‌ات را بتراشي
و براي خانه‌هايش
پنجره بكشي
دودكش
باغچه
حوض...
و ابرهايي
كه حرفي براي گفتن داشته‌باشند
آن‌وقت...
من مي‌ايستم
تا شايد
صدايي از ميان تمامي روزهاي مه‌گرفته
بيايد
و بگويد:
خاكستري
به روياهايت مي‌آيد.
اما ديگر
نه خاكستري را مي‌شناسم
و نه شب را
هرچه هست روز است و نور!
برگ‌هاي رنگارنگ پاييز 
و پله‌هايي كه
باور دارم
روزي
مرا
به آسمان مي‌رسانند...
مي‌خواهم
بي‌هراس از تمامي خاكستري‌ها
خواب‌های رنگي ببينم،
با تو!
              آریا- 2/11/85

نوشته شده در ساعت 2:10 توسط آریا

+نوشته شده در جمعه 1385/12/11ساعت19:39توسط آتیلا ملکی | |