تبليغاتX
قفس طلایی

قفس طلایی

برای کسانی که خسته اند.......مثل خودم

   خداي من! ممنونم... همين!                          

                              

فردا آرزوهايمان را بر سر درخت ِ حسرت، دار مي زنند!

                                              

 

اينبار نه حيران فوت كردن و نكردن
نه حسرت پاهاي كوچك در راه مانده
و چشمان هميشه منتظر!
نه دلتنگي
نه پاييز
نه بهار.
حتي نه ديگر باران!
هيچ
گويي تمامي آنچه را كه بايد
پشت سر گذاشته ام.
نه بر دل جايي براي زخمه
و نه بر خيال، آينه اي!
شكستني ها را شكسته و بردني ها را برده اند!
25 يا 35 يا حتي 45 توفيري ندارد!
وقتي نه بهار را مي بينم و نه دلتنگش مي شوم!
سنگ، كاغذ، قيچي... هم تكليف اين همه ارادت به پاييز را روشن نكرد!
من گفته بودم تمامي فصل ها پاييز است
انديشه باطل نكنيد كه نام " پسر بهار " را يدك مي كشم
كه من با پاييز زاده شده ام
بيايد با هم فوت كنيم اين شمع هاي پريشان را
شايد تكليف روشن شد!
شايد!
 
            آریا- بهار 86
 
نوشته شده در ساعت 0:35 توسط آریا

 

جمعه، 18 اسفند، 1385

 
من از ميان دو لحظه ي سكوت
به تمامي حرفهايي مي انديشم
كه بروي خيالم تلنبار شده است
گويي چيزي را جا انداخته باشم
مدام رد مي شوم
انتهاي خط نرسيده
باز مي گردم
از نو همه را مرور مي كنم
كابوسي به روياهايم دست درازي مي كند
ستاره ها خاموش مي شوند
ماه تيره مي شود
و من
ميان تاريكي
نه مي دوم
نه مي ترسم
نه فرياد مي كنم
بغض كرده و همچنان ايستاده
تا شايد
دستاني نور شوند
صبح شود!
آنوقت من خواهم ترسيد!!!
تو هم!
من از قسم هايي كه بشكنم
و تو
از روياهايي كه در آرزوي پنجره
حراج كني
ترسهاي ما دورند
و ما دورتر!
نمي دانم!...
تنها
كاش دستها از نو جوانه بزنند
آنوقت شايد
نه تو بترسي
نه من!
نه ستاره ها خاموش شوند
و نه حرفي تلنبار!
نمي دانم!
                     آریا - 15/10/1385
-----------------
هاي بهار!
برو وقتي ديگر بيا!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/15ساعت19:21توسط آتیلا ملکی | |