تبليغاتX
قفس طلایی - ای کاش تو لايق بودی!!!

قفس طلایی

برای کسانی که خسته اند.......مثل خودم

 

تا به کي فريادم را با بالشم خفه کنم؟

                                              

دلم مي خواست دنيا را وارونه مي ديدم!

                                 

قاب پنجره براي چشم انتظاري هايم، عجيب تنگ شده است!

                                                   

                                   

                     

مهربانی گفت :"تنهايی هايت را از جنس ديگری کن تا دلتنگی هايت عطر سکوت نگيرد."مهربانم! آریا می داند که دلتنگی با او خواهد ماند، همان طور که عطر تنهايی کنج کنج خيالش را از آن خود کرد. روح پر خروش آریا طلسم شده ی سرزمين دلشدگان است. ابليس نيت کرده بود به جرم عشق بر تار و پود احساسم قفل خاموشی بزند تا بسوزم و دم نزنم. تا بمانم اما نباشم. می خواست آریا را در خيالش به اسارت ببرد. اما... من هنوز هم هستم، من هنوز هم می توانم قلم بزنم. پس، خوبه من! همانطور که تو خواستی اينبار به زبان شعر سخن می گويم. به زبان شعر از دلتنگی های بی دغدغه ام می گويم. به زبان شعر از ميهمانی ستاره ها می گويم. به زبان شعر عاشق می شوم. من می نويسم چون در محضر عشق اگر عاشق باشی و ننويسی سوگند ها را شکسته ای. من سوگند ياد کرده ام آریا باشم و عاشق. من می نويسم... .

***

خيالت را به باد سپردم

تا رها شوم از دلتنگی

نگاهت را به خواب سپردم

تا دور شوم از عشق

تو را دفن کردم در

لحظه لحظه گذشته فنا شده ام

تا از خاطرم پاک شوی اما...

تو در يادم

هنوز هم به پر رنگی آفتابی!

بهترينم! با من بمان!

 

                                ........

خسته از گذر سالها اعتماد حال به جايی رسيدم که حتی نمی توانم به نگاه سرگردان خود در ميان غبار آينه اعتماد کنم. من به کدام جرم بايد تو را در لحظه لحظه گذشته هايم داشته باشم؟ من به کدام گناه ناکرده و نابخشوده بايد افسوس حضورت را در خيالم ماندنی کنم؟ من به کدام لحظه نامقدسی بايد آن باشم که تو می خواهی؟ من می خواهم خود باشم. آریایی از تبار مهربانان با خيالی به زلالي باران! من هر آنچه داشتم به نگاهت بخشيدم دريغا که تو نتوانستی پاکی احساسم را از ميان جملات پر از خاموشی ام بخوانی. من تو را می خواستم چرا که تو گذشته و حال و آينده نيامده من بودی! افسوس... . تو رفتی در حالی که حتی شهامت اين را نداشتی که دليل رفتنت را در ميان سکوتم فرياد کنی و من سالهاست به اين می انديشم که ای کاش تو من را نه برای آنچه که نبودم بلکه برای آنچه که هستم بدرود می گفتی!!! افسوس که تو ...

***

«آواره... »

سکوت، وهم را در نگاهم پاشيد؛

هر آن هنگام که تو

فرياد را در بستر ترس خوابانيدی.

هيچ از بودنت نخواسته بودم

جز

لمس دقايق با تو بودن!

به جرم کدامين خيال

پرواز نگاهت را از من گرفتی؟!

تو بگو

کدامين ترديدم

لبخند عشق را به قتلگاه کشانيد؟!

تو خود می دانستی؛

بی دلواپسی هايت

دفتر زندگانی ام به انتها خواهد رسيد!

می دانستی هيچ نگاهی

پريشانت نيست.

پس در حسرت کدامين نگاه

آواره بيابان ها شدی؟!

آوارگی بر تو باد!

که بودنم را به هيچ پنداشتی.

سکوت در نگاهت جاويدان!

که آریا را

به ورای خاموشی کشانيدی!

                                              ........

نه آریا! تو درست بشو نيستی! می دونی چيه؟! خودتم خوب می دونی که اين آدما بهای محبت رو نمی دونن، اما نمی دونم بازم چه اصراری داری که بهشون بفهمونی عشق چی چيه!  آقا آریا! اينجا همه به همون سوسوی ستاره بودن قانع اند، اونوقت تو چطور می خوای بهشون بفهمونی که می تونن ماه باشن؟ نه!!! آریا! بهتر نيست که تو هوای دلت رو داشته باشی که يه وقتی از ماه بودن خسته نشه و هوس ستاره شدن نکنه؟! تو رو چه به ماه کردن اين جماعت؟! آدم  خوب! توی هوای غرورت رو داشته باش تا يه وقتی سر هيچ و پوچ زير اين نگاههای پر از حسد خورد نشه! بس کن اين همه دل سوزوندن برای کسايی که لايق دل سوزی نيستن! بس کن از ماه گفتن رو! بس کن پشت هم لبخند زدن رو!بس کن محبت کردن رو! آقا اریا! تا بيش از اين خورد نشدی دست از سر اين آدما بردار! اينجا همه دنبال يه فرصتن تا يه دل رو لگد مال کنن. تا يه آدم رو به نيستی بکشن. تا حسرت به آرزوهای يه نگاه بپاشن. اونوقت تو نشستی و هی برای گل دادن آرزوهای اين جماعت دعا ميکنی؟ اونوقت تو نشستی و تند تند براشون از گلبرگای گلای اطلسی نذر می کنی که يه وقتی نگاهشون به جاده ای خيره نمونه؟! آریا جان! تموم کن نابوديه خودت رو! تموم کن به حراج گذاشتن احساست رو! تموم کن تاراج رؤياهات رو! آریا! اين رو باور کن که اينجا نه کسی ماه هست، نه اينکه کسی ظرفيت ماه شدن رو داره! اينجا محبت مرده. مهربانی تباه شده. عشق رنگ باخته. اينجا آينه هم در حسرت سکوتی بی سؤال باقی مونده! فراموش کن ماه و ماه شدن رو! فراموش کن... .

***

چه ارزان تنهايی هايم را به نگاهت فروختم.

بر سر کوی آرزوهايم جار می زدی:

شعر می خرم نگاه می خرم عشق می خرم

تو آمده بودی مرا خريدار کنی يا

تکه پاره های احساسم را خريدار شوی؟!

و من چه ساده لوحانه

لرزش تار و پود خيالم را

به هوای نگاه بی آرزوی پرواز تو،

به حراج گذاشتم!

ای کاش تو لايق بودی!!!

 

               

                                              ........

آریا! باز چه شده است؟ چرا نگاه به در و ديوار می دوزی و بعد سر به آسمان بلند می کنی و آه می کشی؟ چرا باز بغض بر صدايت نشسته و تو بودنش را انکار می کنی؟ چرا در چشمانت قطره اشک موج می زند اما اجازه جاری شدن را به آن نمی دهی؟ آریا! باز دلت از کدام نگاه، از کدام کلام، از کدام آه، رنجيده که اينطور خاموش بر گونه های احساست سيلی می زنی؟ باز کدام خيالی دلت را سنگين کرده که اينطور به خنده های معصومانه ات غل و زنجير بی تفاوتی زدی؟ آریا چه شده است؟... آریا! فريادت را در مرداب سکوت دفن نکن. فرياد کن تا همه بدانند...به جرم کدامين گناه گل بوته ی ماتم در نگاهت کاشته ای؟... به جرم اعتماد؟!!! ... در اين دنيای رنگ رنگ، که هر آنچه می بينی خاکستری ست؛ جرم سنگينی داری. اما... تو خود می دانستی که سالهاست در واژه نامه اين مردم کلمه اعتماد حذف شده است، پس چرا...؟! آریا تو نيز اين واژه را از خيالت پاک کن. لبخند بزن به تمامی دلهايی که به عطرشان اعتماد کردی. لبخند بزن آریا.

***

فريادم در گلو خفته است.

اشکهايم جسارت فرو ريختن در خود نمی يابند.

نگاهم را

 ماتم رخت بر تن کرده است.

سکوتم را نشکستن انديشه است.

و دلم

نخواستن را در تپش هايش هجی می کند.

بودن را نمی خواهم.

من خود را در ابديت جستجو می کنم.

بايد رفت.

فرصتی برای ماندن نيست.

                   

                                                    ........                                     

نمی دانی چه دلتنگ صدای مهربانت هستم! نمی دانی چه پريشان، به خيالت می انديشم. نازنينم! با بهار آمدی و من کودکانه آمدنت را به فال نيک گرفتم. از دلتنگی هايت گفتی و از دلتنگی هايم پرسيدی و من باز کودکانه از آرزوهای بر باد رفته ام گفتم. در نگاهم خيره شدی و من باز کودکانه در نگاهت، ماندن را جستجو کردم. از عشق گفتی و من انديشيدم :"چه زيبا عشق را می شناسد. حتما" مجنونیست  در حسرت مجنون ماندن!" گفتی در جستجوی محبتی. گفتی در حسرت نگاهی صادقی. گفتی می خواهی عاشق شوی. گفتی می خواهی بمانی. گفتی می خواهی تکيه گاه شوی. تو گفتی... اما... من نبايد باور می کردم. من نبايد باور می کردم آریای تو شده ام. باز هم کودکانه به خيالاتم رنگ واقعيت بخشيدم. و تو... نيامده رفتی!!!

***

دلتنگی هايم را بر دوش ابرها سوار کردم

تا با هر نسيم هم سفر شوند.

تا جاری شوند

             و بهانه ای شوند برای جاری شدن.

خيال شيشه ايت را مکدر نکن

من با غربت زاده شده ام.

آسوده باش!

آریا به بال تمامی شاپرک ها سوگند ياد کرده است

              که اينبار

به هيچ خيالی دل نبازد.

              مهربانم! آسوده باش.

                                                          آریا-۵/۷/۱۳۸۵

                 

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/07/06ساعت13:38توسط آتیلا ملکی | |