|
نه عشقت را مي خواهم، نه بودنت را. آغوشت را هم، به هر احمقي که دلت مي خواهد ببخش! براي من تا همين جا، حماقت کافيست!!! عشق متعفنت را از من دور کن!!! من از نگاه هر جايي ات خسته ام. دور شو از من! می روم... نمی دانم به کجا... نمی دانم چه زمان پاهایم عزم بازگشت کنند. نمی دانم وقتی می روم لبخندی بدرقه ام می کند یا نه... نمی دانم وقتی نیستم دلی دلتنگم می شود یا نه... نمی دانم وقتی آمدنم دور شود چشمی چشم انتظارم می ماند یا نه... هیچ نمی دانم. تنها می دانم باید بروم. مراقب دلهایتان باشید... نکند سرمای پاییز بر دلهایتان بنشیند. هر چه باشد دلهایتان آنقدر ظریف است که می ترسم پاییز... آریا به فدای دلهای بارانی و چشمان بهاریتان. باز هم می گویم... مراقب دلهایتان باشید. مراقب دلهایتان باشید آریا ملکی-1۵/7/۸۵ تو بمان! من می روم... اینبار من کوچ می کنم... می روم تا تو هوای رفتن نکنی... می روم تا تو فردایت را به حضور ِ امروز من نبازی. من می روم. اما تو را به باران سوگند... آن زمان که آریا دور شد از نگاهت، آن زمان که حضورم رنگ باخت در آرزوهایت، هر زمان که باران را باریدن گرفت، من را به یاد آر... تنها همین... آریا را در باران به یاد آر... .....
باز من اينجا نشسته ام منتظر ِ تو و تو... در خيالت به دنبال خيالم گرگم به هوا بازي مي كني و هي دلتنگم مي شوي. هي من گم مي شوم در تو و تو مرا در نگاهت از نو ميابي! هي تو حل مي شوي در من و من با دستانم از نو تو را جان مي دهم. هي نوازشم مي كني و من در سكوت در نگاهت خيره مي مانم. هي انتظار مي كشي من دلتنگ تر شوم و من باز سكوت مي كنم. و من... اينجا نشسته ام مدام به رج بغض هايم افزوده مي شود؛ هي زمزمه مي كنم" پس كجايي؟!" تو در خيالت هي بغض مي كني و هي دلتنگي... هي بيقراري... هي صدايم مي كني... اما من اينجا چيزي نمي شنوم!!! هي گمان مي كنم دور مي شوي و من مي مانم و نبودنت. هي گمان مي كنم سايه مي شوي و من مي مانم و نداشتنت. و تو... گمان مي كني آریا تلخ مي شود و تلخ تر! گمان مي كني آریا سرد مي شود و سرد تر! تو نمي خواهي داشتن ِ آریا برايت خيال باشد؛ و من... نمي خواهم مسح دستانت برايم آرزو شود. نمي خواهم شب بميرد و من و تو بمانيم و يه دنيا حرف ناگفته! نمي خواهم همه باور كنند كه تو نيستي! تا به كي من بايد اينجا بنشينم و تو آنجا حسرت شكستن سكوت من را داشته باشي؟ تا به كي بايد پنهاني عاشق باشيم؟ از نو بخوان... مي دانم كه تو هم دلتنگي. مي دانم كه تو هم بيتابي! مي دانم كه تو هم سرگرداني! و تو... مي داني كه من... هنوز هم ساده ام! هنوز هم باور دارم كه تو نزديك تريني.
. ...... من با تو از زلالي باران گفته ام و صداقت آينه. من با تو از شفافيت خيال گفته ام و شيشه اي بودن رؤيا. من با تو از فردا گفته ام و يك عمر سكوت. من با تو از عشق گفته ام و تا به هميشه حسرت. من با تو از بودن گفته ام و اينهمه جاده. تو با من از آریا گفتي و باران. تو با من از آریا گفتي و بودن. تو با من از آریا گفتي و ماندن. تو با من از آریا گفتي و اينهمه پرواز. تو با من از دلتنگي گفتي و... حالا من بگويم دلتنگت هستم، حالا من بگويم بي تو اين دلتنگي ها دارد كلافه ام مي كند، حالا من بگويم اين نگاه هميشه در انتظار ديگر تنها شفافيت رؤيا را مي بيند. حالا من بگويم دلم هواي عطر محبوبه شب ها را كرده است و خيره شدن در نگاهت را. حالا من بگويم حضور نگاهت برايم طعم خوش سكوت ِ مهتاب را دارد. حالا من بگويم لمس خيالت لحظه اي فراموشم نمي شود. حالا من بگويم تو برايم آواي باراني! گيرم بعد از آن باران هم آمد. حسرت اين همه سال بي باراني هم سراب شد. تو هم در باران بازو در بازوي ِ من پرواز كردي، چتر هم نداشتيم، خيس هم شديم، مشت هايمان را هم از باران پر كرديم و مستانه سر كشيديم، همديگر را هم به دانه هاي باران قسم داديم كه پونه ها را فراموش نكنيم. مدام هم حرف هم را قطع كرديم كه زودتر بگوييم "دوستت دارم"! وقتي قرار نيست بماني و بمانم، ديگر چه فرقي مي كند؟ ديگر چرا راه به راه به اين دل شراره شراره شده اميد واهي بدهيم؟! ديگر چرا راه به راه زمزمه كنم تا هميشه مال من باش؟! ديگر چرا راه به راه در نگاهم خيره شوي و بگويي آریا مال ِ من هستي؟! ديگر چرا راه به راه همديگر را گول بزنيم كه سهم هم هستيم؟! مي داني چقدر از ته دل دعا مي كنم كه از اين خواب بيدار نشوم؟ مي داني چقدر به اين منطق باور داده ام كه سكوت كند؟ لابد تو هم چيزهايي را پس زده اي تا به اينجا رسيده اي. از چشمانت مي خوانم كه از آمدن فردا مي هراسي. بيقراري نكن... سهم تو از من، آریا است كه همان ابتداي راه به نگاهت بخشيدم! و سهم من از تو همان همه اي است كه از آن بي نصيبم! بعد از اين اگر نباشي و نباشم چيزي از نازنين باقي نمانده كه ببخشد! من نگران اينهمه تكليف كه سرگردان نبودنمان مي شوند، هستم! اگر اين رؤيا تمام شود، تكليف اين همه دانه هاي باران نگاهمان چه مي شود؟ تكليف اين همه انتظار ِ باران چه مي شود؟ تكليف اين همه سكوت ِ خفته چه مي شود؟ اصلا" تكليف عطر مريم ِ نوشته هايم چه مي شود؟ نوشته هايم بدون تو و باران و سكوت و عطر مريم، ديگر رنگي ندارد! دارد؟... من نگران دلهايمان هستم!!!
آریا- ۱۵/۷/138۵
------------- نمي داني با دلم چه كردي وقتي كه گفتي دلتنگي هايم دارد رنگ "لوسبازي" مي گيرد! نمي داني چه كردي!
نوشته شده در ساعت 19:20 - آریا ملکی
|
About![]()
درباره ی من! .: Archivesتیر 1388خرداد 1387 اسفند 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
نسرین(داستان های من ) |