تبليغاتX
قفس طلایی - حسرت نوازش باران

قفس طلایی

برای کسانی که خسته اند.......مثل خودم

 

گاهي بدون شرح بودن هم لذت بخش است!

                                         

مي خواهم سکوت کنم، همين!

                                      

ايستاده

در پس ديوار شيشه اي

حسرت نوازش باران را آه بكشم

عاشق شدن آسمان را بنگرم و

تازگي تن برگهاي ترك خورده.

پاييز را نفس بكشم

آسمان را مشت مشت ببويم

و بي بوسه

نذر ستاره كنم

و بينديشم

مي توان از نو عاشق شد.

حال كه تمامي آرزوهايم را به دار كشيده ام

حتي داشتن دستاني از جنس نور

معنايي ندارد

دارد؟

آریا-۱۷/۹/1385

-------------

و اينبار اتفاقي از جنس تو!

                      

و دست‌ها

نظم‌ها را برد

بادها

برگ‌ها

و صداها.

دست‌ها

خاک‌‌ها را برد

برف‌ها

ابرها

نشانه‌ها

رنج‌ها

زردها

شب‌ها

ماه‌ها

و حتی فاصله‌ها،

در خطوط منظم

فاصله‌های تعريف شده‌ی خطوط ِ موازي.

دست‌ها

ما را

با هم

تا هم

برد!

آشنا- آبان ۱۳۸۵

نوشته شده در ساعت 1:42 - آریا

                            

حقیقت دارد

من از ابتدای هر باران

قطره‌ای دزدیده‌ام

به سبکی دریا

آشنای دست‌ها

و همه‌ی نگاه‌ها.

این نم‌نم باران تمامی ندارد

هرچه می‌بارد این سینه بیشتر می‌سوزد

و این...

باورم می‌شود که بهانه است:

انتظار نیامدن‌ات.

حتی آن‌روز که حیران این‌همه آشنایی بودم

و پرسیدم:

کجای این نبودن

روزی سرک کشیده‌ای؟!

من

آغاز تمام دلتنگی‌های زمین‌ام

و تو

انتهای بکر زمان.

در نور بایستم و دنبال تاریکی بدوم

لبخند بزنم و نگاه‌ام سکوت کند

دست‌هایت را نوازش کنم و در دل بغض کنم.

تو

مکرر

اشتباه ببینی

و من

اشتباهات امروز را به حساب دیروز بگذارم

و باز

فال حافظ بگیرم.

واژه‌ها را گم کرده‌ام

و نگاه‌ام

در پی آن‌ها می‌دود و دل‌ام...

می‌خواهم تو را

میان شراب‌ ِشعر از نو جان دهم

از نو بخوانم‌ات

و تو

از نو بنویسی

و باور کنی

خیانت به دست‌هایمان نمی‌آید!

باشد!

از نو

به آغاز باز می‌گردیم

بی‌هراس از انتهای زمین و زمان.

نه من قطره‌ای می‌دزدم

و نه تو

اشتباهی می‌کنی!

آریا- ۱۷/۹/1385

------------

تردید داشتم، باشد یا نه...

مثل همیشه، رد شدم!

نوشته شده در ساعت 1:53 - آریا

                               

سه شنبه، ۱۷آذر1385

می‌خواهم فریاد بزنم!

نه جار عقل

نه عشق

نه امروز

نه فردا

نه بودن

نه نبودن!

هیچ...

این‌بار خالی‌تر

گنگ‌تر

حباب‌تر

و پر جرم‌تر از

همیشه.

و شاید...

بی‌گناه‌تر!

حضورم را بخش می‌کنم

هجی می‌گذارم و بعد...

بعدش را قبل‌تر کرده‌ام.

حالا...

من از این دست‌ها گریزان‌ام.

از این نگاه

از این من ِ‌بی من!

از تک‌تک حروفی که نام‌ام را می‌سازند؛

و هر آن‌چه مرا به‌من پیوند می‌زند.

از کوله‌بار سنگین به دوش کشیدن!

و شانه‌هایی که می‌دانم...

پوشالی‌اند!

از همه گریزان‌ام!

گویی باید جایی دیگر

روزی دیگر

می‌آمدم

دست‌هایم را نشان می‌دادم و می‌گفتم

این من‌ام!

من!

وتو...

هیچ!

دستی ندارم

نگاهی

منی

حتی... نامی.

دارم؟

خسته‌ام!

خ... س... ت... ه!

آریا- 17/۹/1385

نوشته شده در ساعت 2:29 - آریا

 

+نوشته شده در جمعه 1385/09/17ساعت11:55توسط آتیلا ملکی | |