تبليغاتX
قفس طلایی - مي خواهم سكوت كنم، همين!

قفس طلایی

برای کسانی که خسته اند.......مثل خودم

    

به دلم گفته بودم خفه شود؛

بيچاره کر بود و نشنيد!              

                         

 

  

سايه ام را مي خواهم! 

                             

و باز هم...

سايه ام را مي خواهم!

 

                     

  پسری هستم که بیست و یک سال پیش در فصل تابستان و ماه مرداد به این دنیا آمدم، که اگر در دستان خودم بود انتخابی غیر از این را داشتم.
شاید وقت آن رسیده باشد که خیلی چیزها رو بیان کنم و دگر در خود نریزم، پس این پست، فریادیست از جانب من، که میخواهم از اینجا آغاز کنم!
کلمه ی "من"، لغتی که حیات، زندگی و هستی هر انسانی در آن خلاصه شده، چه بد چه خوب خواسته یا ناخواسته آن لغت تنها "من" است و بیان و مفهوم آن خلاصه ایست از زندگی خوب یا بد هر کسی!
پس بنابراین آغاز فریادم تنها، من است ...
من در این فریاد نیازی به هیچگونه سوگندی ندارم چرا که قلب محزونم بهترین گواه است، من در این فریاد قصد محکوم و قاضی کردن هیچ کسی را ندارم، چرا که هر کس قاضی هست، تنها برای خود!
تنها چیزی که تا به حال باعث دلگرمی و افتخارم نسبت به خودم شده، صداقتم در عشق، دوستی و زندگی ام بوده و سعی بر حفظ آن هم خواهم داشت. گاهی احساس میکنم که همین موضوع باعث تنها بودنم در این زمانه ی بی احساس شده، گاهی هم نه! اما این احساس هر چه که هست به من امید به زندگی میده ...
آدمی هستم که منطقم با احساسم یکی نیست، اما همیشه سعی بر آن داشتم که همه ی انتخابهایم را از روی احساساتم انجام بدم! پس با صراحت میتوانم فریاد کنم که انسان منطقی نیستم، چون منطق احساسات را به منطق خود ترجیح میدهم، آری برای من احساسات نسبت به منطقات در الویت است و همیشه از روی احساسات و جدا از ترحم تصمیم میگیرم.
در زندگی چیزهای عجیبی همانند اکثر آدما دیده و حس کردم، اما عجیب ترین آنها، مقصدی است که انسانها برای نابود کردن احساساتشان، در حال طی کردن هستند! نمیتوانم در رابطه اش فکر کنم چه رسد به درک ...
فریادها زیاد است و زمان اندک، بگذار تا آبی در این آتشکده بریزیم، چون کسی نیست که به آنها گوش بسپارد! این هم بهانه ای برای پایان دادن فریادهاست!

 آریا ۱۳۸۷/۶/۰۵  ساعت۰۹۰۲ 

 

خيالم در شوق آمدن پاييز به نگاهم تلنگر باراني مي زند و دلم...

قرار بر اين بود وقتي آمدي اولين پاييز با هم بودنمان را، با بوسه

پروانه ها آذين ببندم.

قرار بر اين بود وقتي آمدي اولين پاييز با هم بودنمان را، با عطر

محبوبه شبها غسل تعميد دهم.

قرار بر اين بود وقتي آمدي اولين پاييز با هم بودنمان را، به تمامي

نگاههاي منتظر خبر دهم.

قرار بر اين بود وقتي آمدي اولين پاييز با هم بودنمان را، در تمامي

سكوت هاي در حسرت ِ فرياد جار بزنم.

تو آمدي...

تو ماندي...

پاييز هم آمد...

اما...

چقدر دوري از نگاهم.

چقدر گرماي دستانت بر روي گونهء فرداهايم كمرنگ است.

چقدر عطر سكوتت بر روي لحظه هايم خاموش است.

چقدر سرشارم از انتظار.

چقدر پُرم از جاده.

هستي اما...

بودنت شده است سايه و نبودنت...

گويي چه باشي و چه نباشي پاييز براي نگاهم تنها مفهوم انتظار را هجي مي

كند و تو...

گويي قرار نيست شانه هايت را براي خالي كردن اين بغض به سرم بسپاري.

گويي قرار نيست در آغوشت اين تن لرزان را گرم كني.

گويي قرار نيست لحظه اي سرشار از عشق باشي.

گويي قرار نيست لحظه اي آریا را باور كني.

گويي قرار نيست لحظه اي دلتنگ باشي.

چه تلخ است كم داشتن باورت را.

چه تلخ است بگويي هستي اما...

و من...

هستم و بودنم را باور نداري!

از اين نبودن ها و بودن هاي بي باور خسته ام.

از اين همه بغض فرو خورده خسته ام.

از اين هق هق كال خسته ام.

از اين همه دلتنگي كه مي دانم تنها تو را خسته كرده، خسته ام.

تا به كي جار بزنم خسته ام؟

تا به كي جار بزنم دستهايم را بگير؟

تا به كي جار بزنم از تاريكي مي ترسم؟

تا به كي جار بزنم آنهنگام كه بايد باشي باش؟

تا به كي جار بزنم اين بغض دارد خفه ام مي كند؟

تا به كي جار بزنم بيتابم؟

تا به كي جار بزنم دلتنگم؟

تا به كي جار بزنم دل داده ام؟

تا به كي جار بزنم سهم من باش؟

تا به كي جار بزنم آریا را اينگونه نشكن؟

تا به كي جار بزنم و تو تنها... سكوت كني...

تا به كي آریا باشم و تو...

پاييز آمده است.

به آریا نظاره كن كه بيتاب ِ تو و باران و پاييز، گيسوانش را به نسيم

سپرده است...

به آریا بنگر...

نمي ترسي باز هم در پاييز چشم انتظار بماند و پرپر شود؟

نمي ترسي اين همه عشق را سوار بر باد در ناكجا آباد رها كند؟

به حرمت پاييز لحظه اي باش!

آتیلا- 1/7/1384

------------------

باور دارم اين پاييز با هر پاييز متفاوت است.

اين پاييز تو را دارم.

نوشته شده در ساعت 2:43 - آتیلا ملکی

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/30ساعت18:55توسط آتیلا ملکی | |